تبلیغات
°◡° بفرمایید وبلاگ °◡°

°◡° بفرمایید وبلاگ °◡°
از لابلای سنگ ریزه های زندگی، با تابش نور عشق و محبت و دوستی، امید جوانه زد ... °◡° 
نویسندگان

سلام سلام همگی سلام، یوهو من اومدم با یه آپ جدید از خنگولی هام

خوبید خوشید؟ تمام فک و فامیل ها خوبن؟ هوراااااااااا

خوب برم سراغ خنگولیم دلم براتون بگه درست روز عید غدیر ما خاله جون و خانواده گرامی را دعوت کردیم نهار خونمون جاتون خالی چه قیمه ای شده بود نهار که خوردیم یه دفعه شروع کردن به شوخی که بلند شین بریم تفرش هی ما مسخره کردیم که شما کجا میرید بیشین سر جات بابا حال نداری!

بعد یدفعه دیدیم نه جدی جدی بلند شدن یه ساک بستن و خلاصه راه افتادن سمت تفرش حالا پسرخالمم از اونور شب پرواز داشت می خواست با آقای فقیر بره مشهد ( فامیلی مرد فقیه هست من بهش میگم آ قای فقیر)!

پس میموند من و خواهر گرامی و دختر خاله آقای غلامی!نه منظورم دختر خاله ی خودمه می خواستم با ریتم جملم درست در بیاد!ما هم خر کیف شدیم آزادی سلام!

هیچی دیگه همه رفتن و ما هم طرفای غروب بود که بارو بندیل بستیم و رفتیم تا این چند روز خونه خالم زندگی کنیم، حالا سه تا خل وچل راه افتادن تو خیابون، رفتیم رسیدیم به نزدیکای خونه خالم دیدیم دارن شربت پخش میکنن از عمد رفتیم از میون کسایی که شربت پخش میکردن رد شدیم تا شربت گیرمون بیاد، ولی هیچی بهمون ندادن فقط نگامون کردن همین که یکم ازشون دور شدیم منم فحششون دادم حرف بی ابدی نزدما فقط گفتم خاک تو گورتون کنن بی لیاقتا بی تربیتا!

رفتیم دیدیم پسر خالمون هنوز حرکت نکرده اما چند دیقه بعدش زنگ زدیم ماشین بیاد که بره همینطور که اون میرفت سمت در من هی جیغ میزدم محکم میزدم تو صورت خودم میگفتم نه نروووووو حالا پسر خالم و دختر خالم هی میگن دیوونه ای؟ آبرومون رفت صدا نده، ولی من صدامو بلندتر میکردم، خودمم خندم گرفته بود!

فرداش سه تایی اومدیم خونه ما که چیز میز برداریم!موقع برگشت دختر خالم گفت بیاید با اتوبوس بریم ولی من که تا حالا سوار اتوبوس واحد نشدم، هیچی ما نشستیم تو ایستگاه منتظر، راستیتش یه عکسی هم از بچه های بالا رو دیوار زده بودن که ژستش طوری بود انگار داشت زیر چشمکی نگاه میکرد کلی خندیدم همه هم هی نگاه میکردن به ما سه تا، والا مردم خنگول ندیده شدنا!

حالا اتوبوس اومده داره میاد طرفمون منم همون سر جام وایسادم تکون نمی خورم اگه خواهرم نکشیده بودم اینور اتوبوس از روم رد میشد!

حالا رفتیم سوار شدیم من کلی ذوقیدم و خندیدم آخه ندید پدید بودم دیگه بعد همش فکر میکردم دیواره ی اتوبوس زرشکی رنگه، ولی وقتی اتوبوس وایساد دیدم رنگ جیگریه تکون خورد فهمیدم یه دختر بچه بوده که چسبیده به شیشه داره بیرون نگاه میکنه منتها بسکه بی حرکت مونده بود من با دیواره اشتباه گرفته بودمش!

حالا اومدیم خونه دوباره مثل گاو خوردیم بعدم نشستیم فیلم های سال های پیش که همه دوره هم جمع بودیمو دیدیم هی به تیپای اون موقع خودمون و بقیه خندیدیم.

 حالا فرداش من دوباره اومدم خونمون که یه دوشی بگیرمو کارامو کنم همه چی رو برداشتم رفتم بیرون با یه لبخند ملیح قفل زدم به در و داشتم با لبخند نگاه میکردم که کارم تموم شده دیگه میرم، ولی بعد یادم افتاد کلید خونه تو خونه مونده یعنی دیگه هیچ راهی به تو خونه نبود حالا کرکر تو خیابون میخندیدم و زنگ زدم به دوستم میگم اینطور شده کاری میتونه بکنی؟ یا نه!

شب اومده دنبالم اومدیم قفل درست کرده با اجازتون کلی فحشم بارم کرد و منم کلی از فحشاش خندیدم!راستی یادم رفت بگم میدونستید نون و پنیر با چی می خوردیم؟ یه شب با آب آلبالو خوردیم یه شبم با آبمیوه های دیگه خودمون توش مونده بودیم.خوب دیگه خبری نشد تا فرداش که پسر خالم برگشت از مشهد برامون سوغاتی هم آورده بود برا من یه عروسک گوسفند زبل آورده بود!برا خودشم یه پی پی صورتی خریده که وقتی فشارش میدادی از اون صدا بدا میداد از کوچیکیش دنبال چیزای خنده دار وحال بهم زنی بود!

تازه من حمله کردم و غذاهایی که تو هواپیما بهش داده بودن خوردم!

و بالاخره فردای اون روز خانواده هامون از سفر برگشتن و با ورودشون خانه منفجر شد از داد خالم آخه ظرفای ظهرمونو نشسته بودیم!

ما هم همون شب وسایلمون جمع کردیم با خانواده برگشتیم خونه منم لباسامو ریختم تو کیفه مدرسه ام و اومدیم خونه، فرداش تو مدرسه بودم که دست کردم تو کیفم ببینم کتابا درسته یا نه که یدفعه یه لباس زیر اومد توی دستم ماله بنده بود که تو کیفم جامونده بود و همون جا خندم گرفت زود درش آوردم پرت کردم توی یه جیب دیگه کیف شانس آوردم کسی ندید وگرنه آبروی نداشتم میرفت!

دیگه اتفاقی نیوفتاد، آهان دیدید این رقصای تند با نوک پا انجام میدن منم از دیروز دو تا کار جدید یاد گرفتم این که هی رو نوک پام وای میسم و تند تند میرقصم و هی می خندم چون تو اون لحظه دیدنی میشم خیلی بامزه میشم و الان چند روزه که شبا تو خونه عینک دودی میزنم نمی دونم چرا یهو به سرم زده این کارو کنم تازه دیشب همه چراغ ها خاموش بود منم عینک دودی زده بودم و می خواستم تایپ کنم ولی چشمم نمی دید نمی دونم چرا؟!راستی این دو روزه بارون اومد تو بوشهر هوراااااااا

دوستتون می دارم هورااااااا                                                           

جایی که شکلک گرفتم:شکلکستان

 




طبقه بندی: داستان طنز،
[ 3 آذر 90 ] [ 00:01 ] [ فرهاد گوگولی! ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

نمایش نظرات 1 تا 30

درباره وبلاگ



سلام بروبچ بفرمایید وبلاگ سری جدید بفرمایید وبلاگ آمده چی چی اورده؟
یه مشت چرت و پرت اورده!

یه سری کاره که قبل از اینکه مطالب رو
بخونید باید انجام بدید تا بهم نزدیکتر بشیم:

1-انگشت کنار شصت خود را بالا آورده
و دو دور بچرخانید و بعد آن روی کلمه
بفرمایید وبلاگ گذاشته و بگویید
هویی هویی(یعنی ما با هم دوستتر میشیم)

2-هفت بار میگید:
دامو دامو دامو دامو دامو دامو دامو چوآ
(یعنی خیلی خیلی خیلی خیلی
خیلی خیلی خیلی دوستت دارم)

3-و در آخر میگید ابوشتا(یعنی خوشمزه هست)

نکته:کلمه ابوشتا رو باید غلیظ تلفظ کنید
و بکشید وقتی می خوایید بگید!
آخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

Pichak go Up
Bart Simpson