تبلیغات
°◡° بفرمایید وبلاگ °◡°

°◡° بفرمایید وبلاگ °◡°
از لابلای سنگ ریزه های زندگی، با تابش نور عشق و محبت و دوستی، امید جوانه زد ... °◡° 
نویسندگان

سلام برو بچ باحال حالتون چطوره عمو فرهاد اومده هورااااااااااااااا!

خودم از اومدنم خوشحال شدم چه خود ستوده هستما؟!

امیدوارم همتون خوب باشید من یکشنبه صبح ساعت 10 صب تو ترمینال بوشهر بودم وقتی رسیدم یک ساعت وایسادم تا بابام اومد دنبالم یه مشت دانشجو دیوونه هم وایساده بودن تو ترمینال هی می پریدن تو هوا عکس میگرفتن!

راستی بذارید از سفرم براتون بگم دوستانی که شما باشید ما ساعت 4:30 صب از بوشهر راه افتادیم همین که ماشین حرکت کرد دختر داییم آهنگ گذاشت و ولمو بالا برد منم هی کله تکون میدادم باحال بود تا حالا با ماشین شخصی نرفته بودم مسافرت!

همینطور که میرفتیم یهو دستشوییمون گرفت زدیم بغل حمله کردیم طرف توالت من بودم با زنداییم، دختر و دامادش ولی دیدیم فقط 2 تا دستشویی داره و انقدر چندش بود که دستشوییمون پس رفت.گفتیم میریم یه جا دیگه!

به دستشویی بعدی هم که رسیدیم قبلش در بسته بود بعدم که وا شد شلنگ مشکل مغزی داشت ولش میکردی تمام لباساتو خیس میکرد دستشویی با اعمال شاغه نوبره والا!

بقیه سفر خوب پیش رفتیم تا عصر که منتظر بودیم برسیم به عوارضی قم هر چی میرفتیم به عوارضی نمیرسیدیم گفتیم زنگ بزنیم به پسر داییمون تا آدرس بگیریم اخه گفتم که ما تا حالا با ماشین اونطرفا نرفته بودیم بار اولمون بود زنگ زدیم پسر دایی جان فک کردن ما تو یه جاده دیگه هستیم و آدرس یه جاده دیگه رو به ما داد و گفت دنبال روستایی به نام تاج خاتون بگردید چون باید از اونجا رد بشین ما هم تو تاریکی همه چشمامون پف کرده دنبال تابلو روستاهه میگشتیم بعد یک ساعت گشتن فهمیدیم تاج خاتون اصلا تو این جاده وجود نداره (راستی این پسر دایی که آدرس داد پسر همین زنداییم بود که باهامون بود) کلی فحش نثارش کردیم بعد پرسون پرسون فهمیدیم باید بریم طرف سلفچگان!

و برای همین افتادیم تو یه جاده به نام نیاسر چشمتون روز بد نبینه جاده تاریک و خالی از ماشین فقط ما بودیم که یهو دیدیم یه ماشین پشته سرمون داره میاد اولش هممون مسخرش کردیم گفتیم این یارو فکر میکنه ما راه رو بلدیم دنبال ما میاد ولی یدفعه داماد زنداییم گفته نکنه تو جاده جلومون رو بگیرن بلایی سرمون بیارن!

همین که اینو گفت زنداییم تسبیح رو در آورد و شروع کرد به صلوات فرستادن دختر داییم هم خودشو جمع کرد همه میترسیدیم و با سرعت حرکت میکردیم بازم چشمتون روز بد نبینه یدفعه خوردیم به سرعت گیر همه پرت شدیم اینور اونور بعدم جاده میرفت به طرف چپ شانس آوردیم داماد زنداییم دست فرمونش خوب بود وگرنه رفته بودیم تو تپه ها ولی خدارو شکر ماشینه سبقت گرفت و رفت خیالمون راحت شد ولی بازم میترسیدن اونا، چون من خواب بودم!

همینطور رفتیم تا رسیدیم به یه پمپ بنزین به یارو گفتیم تفرش از کدوم وره؟

گفت: برو میرسی به شهر خلچستون (واقعا اسمش همین بود فک نکنید الکی گفتما)بعد از اونجا به بعد تابلو داره

ما هم همینطور می خندیدیم که رسیدیم به یه شهر دیگه به نام آشتیان بعد رسیدیم به یه میدون دوباره زنگ زدیم پسر داییمون

پسر دایی:کجایید؟

زندایی:یه میدون اینجاست اسمش میدونه معلولینه

دختر دایی:بدویید بدویید فرهاد رو تحویل همین میدونه بدید بریم

زندایی:ایناهاش ایناهاش بلوار رییس علی دیواری

ما تا اینو شنیدیم دهنمون باز موند اخه رییس علی دیواری ماله بوشهره ربطی نداشت زندایی بیچارمون هول شده بود.

خلاصه ما به جاده تفرش رسیدیم ولی من دوباره خوابم برد که یدفعه دیدم هی میگن فرهاد فرهاد

یهو من از خواب بیدار شدم،

دختر دایی:فرهاد اینجا کجای تفرشه؟

من:ها اینجا کجاست؟مگه دوباره گم کردیم؟وای اینجا چه شهریه؟

همه با هم:خیر سرت 3 سال اینجا بودی از کجا باید بریم؟

من:ها حالا این خیابون رو برو ببینیم تهش کجاست!

خلاصه رفتیم تا رسیدیم به یه میدون اوننجا بود که مغزم اونجا رو شناخت گفتم آره خودشه از اینجا برو برو هوراااااااااا.

دیگه ساعت نزدیک یک بود که به خونه مادر بزرگم رسیدیم.

دیگه نا نداشتیم بیچاره یوسف (داماد زنداییم) تا دو روز تمام بدنش درد میکرد آخه 24 ساعت پشته فرمون بود بیچاره!

در ادامه براتون یه خاطره از ماه رمضان گذاشتم بد نیست حتما بخونید حالا کلی اتفاقای دیگه اونجا افتاد که براتون میذارم تا بخونید بخندید!

قربان همه برو بچ بفرمایید وبلاگ برم

یک شب تو ماه رمضان بعد از خوردن سحری منتظر بودیم که اذان رو بگن همینطوری وسط خونه ولو بودیم که یدفعه امگا (خواهرم) یه جیغ بنفش کشید و فرار کرد من ماتم برد! که چه اتفاقی افتاده چرا اینطوری میکنه!؟

وقتی ازش پرسیدم گفت: یه مارمولک تو اتاقه.

 منم یه جیغ بنفشتر کشیدمو فرار کردم!و در همون لحظه اسمه مارمولکو گذاشتم کامبیز!

مامانم گفت: چتونه پدرسگا صدا میدید باباتون خوابیده!

ما هم بهش جریان رو براش گفتیم اونم یه جیغ یاسی (بنفش کمرنگ) کشید اومد پیش ما.

وقتی اذان رو گفتن خواهرم رفت طبقه پایین خوابید پیش عمه و دختر عمم.

ولی من هنوز تو شک کامبیز بودم هی مامانم گفت:بچه بگیر بخواب نمیاد سراغت،

ولی من گفتم:چرا میاد منو می خوره میره تو دهنم.

(توضیح: اخه من از مارمولک خیلی بدم میاد و میترسم)

تو همین اوضاع بابام از خواب بیدار شد و موضوع رو فهمید گفت الان میکشمش ولی من گفتم لازم نکرده!

(توضیح:اخه وقتی بابام بخواد مارمولک بکشه بدتر فراریش میده خونه هم داغون میکنه چون چشماشو میبنده وهی دمپایی پرت میکنه.)

بعد بابا و مامانم خوابیدن ولی من نه،  بیدار نشسته بودم و به کامبیز ذل زده بود و تا تکون میخورد بابامئ صدا میکردم میگفتم کممممممممک!

چشمام دیگه داشت میترکید آخه از تا سحر بیدار بودم بعد هم که سر و کله کامبیز پیدا شد!

همینطور که داشتم نگاه میکردم دیدم کامبیز داره میاد پایین زود بابا و مامان رو بیدار کردم،

یکیشون چوب پرده دستش بود یکی هم لنگه دمپایی مامانم هی با چوب پرده میزد به دیوار میگفت پیش پیش پیش پیش پیش پیش!

منم هی غر میزدم بابام هم هی میخندید!

تو همین موقع بود که کامبیز سقوط کرد رو فرش و ما هر سه یه جیغ بنفش گنده کشیدیم (ساعت 7 صبح) مامانم شیرجه زدو رفت یه دمپایی دیگه اورد منم چوب پرده رو گرفتم کامبیز هی میدوید اینور اونور من و مامانم هم هی جیغ بنفش میکشیدیم!یدفعه دیدم کامبیز داره میاد سمت من منم هی میپریدم تو هوا و خودم میکوبوندم زمین و هی جیغ میکشیدم و با چوب پرده هی محکم میزدم رو زمین و همین کار باعث شد کامبیز از من صرفنظر کنه و بره طرف مامانم و منم خوشحال شدم!

همینطور که کامبیز میدویید یدفعه دمپایی رو سرش فرود اومد و حسابی کتک خورد ما همه خوشحال شدیم که اون مرد ولی یدفعه دیدیم سرشو اورد بالا داره ماهارو نگاه میکنه، بابام یکی دیگه زدش و گفت بمیرررررر!

بعد جنازه کامبیز رو جمع کردیم و بردیم!

وقتی خواستیم بخوابیم من گفتم: یه حس غریبی بهم میگه که یه مارمولک دیگه تو اتاقه

مامانم:مرده شور اون حستو ببرن پدر سگ لازم نکرده حس کنی بگیر بکپ!

و من با چشمهای غمگین به جای خالی کامبیز رو دیوار نگاه کردم!





طبقه بندی: داستان طنز،
[ 12 مهر 90 ] [ 13:29 ] [ فرهاد گوگولی! ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

نمایش نظرات 1 تا 30

درباره وبلاگ



سلام بروبچ بفرمایید وبلاگ سری جدید بفرمایید وبلاگ آمده چی چی اورده؟
یه مشت چرت و پرت اورده!

یه سری کاره که قبل از اینکه مطالب رو
بخونید باید انجام بدید تا بهم نزدیکتر بشیم:

1-انگشت کنار شصت خود را بالا آورده
و دو دور بچرخانید و بعد آن روی کلمه
بفرمایید وبلاگ گذاشته و بگویید
هویی هویی(یعنی ما با هم دوستتر میشیم)

2-هفت بار میگید:
دامو دامو دامو دامو دامو دامو دامو چوآ
(یعنی خیلی خیلی خیلی خیلی
خیلی خیلی خیلی دوستت دارم)

3-و در آخر میگید ابوشتا(یعنی خوشمزه هست)

نکته:کلمه ابوشتا رو باید غلیظ تلفظ کنید
و بکشید وقتی می خوایید بگید!
آخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

Pichak go Up
Bart Simpson